تبليغاتX
یک عدد نیاز!


یک عدد نیاز!

من نیازم تو رو هر روز دیدن نیست!تنها کمی مهربان تر باش...

تو اینه خودمو نگاه میکنم. موهامو صاف میکنم. برق لب میزنم و یه حسی بهم میگه خوشگلم! دلم تنگ میشه واسه تو و نگاه کردنت و روزایی  که  تنها دلیل جلوی اینه بودنم بودی.

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 18:31 توسط نیاز| |

هر وقت سو.تین جدید میخرم یاد توام!!
نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 0:50 توسط نیاز| |

هیچی اندازه ی وقتی که با هم شهرو میگردیم حالمو خوب نمیکنه. وقتی میشینم کنارت رو صندلی. تو فرمونو میگیری و گاز میدی.من واست دنده عوض میکنم. دیگه نیاز نیست بهم بگی الان دنده عوض کن. من از فرم نگاهت به جلو میتونم بفهمم الان میخوای کلاژو بگیری.

 هیچی اندازه ی اینکه تو اتوبانا که نیاز به دنده عوض کردن نیست تمام مدت دستمو میگیری حالمو خوب نمیکنه. یا اندازه ی وقتی که به خاطر لوس بازیای من جلوی تیراژه نگه میداری و تک تک مغازه های اونجاو بوستانو باهام نگاه میکنی. هیچی اندازه ی وقتی پشت فرمون بهم میگی بوس میخوام  منو لبریز شادی نمیکنه.

 اینارو میشه ازم دریغ نکنی؟

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 22:18 توسط نیاز| |

ادم وقتی  یه خبربد بهش میدن همش میخواد به خودش تلقین کنه که خوابه!

امروز همش به در تاکسی و ادمهای توش نگاه میکردم تا یه چیزی توشون پیدا کنم و بگم ااا  این تیکش مثل خواب قبلیمه.پس حتما این یکیم خوابه!!

اما پیدانشد!

امروز وقتی مثل همیشه توموقعیت سخت گمت کرده بودم و پیدات نبود. وقتیلم داده بودم رو صندلیم و قطرههای اشکو از زیرعینک افتابیم پاک میکردم. پسر کوچولوی ۳ ساله ای که صندلی جلو روی پای مامانش بود از اینه ی بغل تاکسی بهم نگاه کرد وخندید...

دلم نیومد جواب خندشو ندم...بهش شکلات دادم و سعی کردم وسط اونهمه بغض تا اونجاکه میتونم نیشمو باز کنم...

باتردید گرفت و به اطاعت از مامانش گفت مرسی. اما وقتی خوردش دوباره نگام کرد و خندید.

کوچولوی دوست داشتنی. شایدتو یه هدیه از طرف خدابودی برای من تا بهم بگه زندگی هنوز ادامه داره...

نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 16:8 توسط نیاز| |

رفته ای سفر....باز من اینجا هستم....همیشه من می مانم....همیشه تو می روی....همیشه من می مانم که تو بروی.

لبخند می زنم که یعنی شادم و بی مشکل از نبودنت....قطع که می کنم فقط بغضم!

از تو خوشحالم...از تو که خوشحالی خوشحالم ،از خوشحالی تو خوشحالم.

صدای تو می آید و دوستانت داری حالم را می پرسی که یک دفعه به کسی که نمی دانم کیست و آنجاست فحش می دی و داد های شادمانه می زنی...بعد که برمی گردی حالم را یادت می رود.

اهنگی که دوست دارم را میگذارم ،اهنگی که تو دوست نداری!هر وقت نیستی کارهایی می کنم که دوست نداری....لج می کنم قهر میکنم آشتی می کنم و تو در تمام لحظه ها غایبی!


هی میگویم هیچ خبری نیست هیچ چیزی نیست....

صدایی می دهد درونم....

دیدی باز از تو باردار شدم؟؟؟

نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 15:56 توسط نیاز| |


بعداز يه هفته ماموريت توداري برميگردي خونه.تو این مدت دلو دماغ نوشتن نداشتم و حالا....هوووم چه حس خوبی دارم...تا 2 ساعت ديگه خونه اي. ميرم دوش ميگيرم.بعد وايميسم جلوي اينه .به موهام و تن لخ.تم روغن ميزنم
.کلی طول میکشه تا سایه ی نقره ای و خط چشمم صاف و صوف از اب در بیاد.میخوام واست عالی باشم.مثل همیشه. ذل میزنم به اون همه  رژ چیده شده رو میز. هیچی نمیزنم  اخه همیشه وقت بوسیدن یه دستمال بهم میدی پاکش کنم!میگی مزه ی لباتو میخوام نه این مزه مصنوعی توت فرنگی و البالوی روشو! میرم سر کمد لباس.  پیرهن بنفشه رو میپوشم.باهاش یه چرخی میزنم و  حس میکنم توش خیلی سک.سی ام!هوم خوبه. اما نه اون عاشق پیرهن توسی کوتاهست که تقریبا همش گیپوره....
این تاپ صورتی رو هم دوست داره.اولین بار که باهاش خوابیدم تنم بود. باهاش خیلی خاطره داریم.
وای خدا من چکار کنم. ساعت بهم میگه که موقع ی اومدنشه..... دوباره دارم کمدو بررسی میکنم که صدای زنگ ایفون میاد. مثل دخترای ۱۵-۱۶ساله  هول میکنم. انگار اولین بار میخوام ببینمش .چشمامو میبندم تا یکی رو شانسی انتخاب کنم.

از پشت پلکهای بسته به خودم میگم یه چیزی بپوش.چه فرقی میکنه چی .وقتی همون دم در همرو در میاره!!!

نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 19:15 توسط نیاز| |

ان شب بود مهمانی.وقتی با من رقصیدی. بوسیدم روی ماهت را. گفتی چرا بوسیدی؟گفتم تا روی من. باشد کنار رویت. رویم را ببوس اگر تو از بوسه ام رنجیدی!

هر وقت این اهنگ ویگن رو گوش میدم یاد تو میافتم. وقتی بهم میگی ناراحتی؟ میگم خیلی خوب اقا یعنی چی..... که تو وسط حرفم انگشتتو میکشی رو لبام و میگی سسسسسس! حالا که اینقدر عصبانی هستی چرا بوسم نمیکنی؟!!!!

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 21:24 توسط نیاز| |

دلم میخواد که ... یه دوست پسر داشته باشم که غیر از خوشگلی هیچی نداشته باشه!!!

نمیشه که همیشه اخلاق مهم باشه آدم باید همه چیز رو تجربه کنه!(همه چیز رو؟؟؟!!!)


نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 15:54 توسط نیاز| |

میخوام از صدای خنده هات بگم

وقتی که قلبمو جادو میکنه

نمیگم اما نگاه عاشقم

دستمو پیش همه رو میکنه....

نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 14:38 توسط نیاز| |

از صبح که بیدار میشم یه چیزی کمه. یه جوریم.

با اینه تو همزمان با باز شدن پلکام اروم گونمو بوسیدی و صبحانه رو اماده کردیراما باز زیاد سرحال نیستم.

تو میری تواتاق کارت. منم میرم سراغ کارام.

هنوز اروم و قرار ندارم.هی به خودم میگم اه چه مرگته نیاز چی میخوای؟ نمیدونم... میدونم...

میام تو اتاق کارت اب پرتقالتو میذارم رو میز. میخندی که مرسی خانمی.

میخندم که نوش جان

برمیگردم که از اتاق برم بیرون. صدام میکنی نیاز؟ چیزی شده؟چیزی هست که بخوای بهم بگی؟

میام میشینم کنارت. اره.

خوب بگو عزیزم. گوش میدم.

دستتو میگیرم اروم میبرم زیر بلوزم.....

اینو میخواستم بگم!

نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 0:6 توسط نیاز| |


Design By : Night Skin